تصویر هدر بخش پست‌ها

⭐ستاره میراکلس⭐

وبلاگی پر از عکس،کمیک،جک میراکلس،تعوری، داستان و..... وقت درخشش میراکلسه!

Could you break my fall p6

| Felicia

بله بله...

بنده بد قول نیستمااا!

فقط کرونا دارم😂😂😂😅

برین ادامه💋

ŤȚŢŤȚŢŤȚŢŤȚŢŤȚŢŤȚŢŤȚŢŤȚŢŤȚŢŤ
حالا ببین چه وضعیتیه هاا!
☂️🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺
🌺😫😫😫😫😫😫😫
🎤😶😶😶😶😶😶
💌😳😳😳😳😳
منم که کلا نمیدونستم چیو جمع کنم...
تو فکر بودم که گوشی زنگ زد...
از بیمارستان بود!
یعنی چیشده؟!
اومدم جواب بدم که دیدم با این سروصدا ها نمیشه که!...
☕از همگی درخواست میکنم آروم بگیرین تلفن مهم دارم!(با چشم غره)
🌺☂️🎤💌🤐🤐🤐🤐🤐
چشم غره های من معروفه،یعنی کسی ساکت باشه هم باز ساکت میشه😐
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼
چه چشم غره ای رفتا!سکته کردم...
تلفنشو جواب داد...
☕آگرست هستم بفرمایید!
👤...
☕سلام دکتر!خوب هستین؟
👤...
☕بله مرسی همه خوبن،اتفاقی افتاده؟
👤...
☕بله؟!!!
👤‌...
☕متوجه نمیشم!یعنی چی؟
👤...
☕الان خودمو میرسونم!نیم ساعت دیگه دم در دفترتونم!خدانگهدار...
با اینکه مکالمه یه طرفه بود ولی مشخص بود اتفاق جالبی نیافتاده!یعنی چیشده؟🤔
☕آدرین!
☂️بله داداش؟😦
☕به جای من برو شرکت من باید فورا برم پیش دکتر!
☂️اوکی،ولی چیشده؟!😨
☕دقیق نمیدونم،فهمیدم خبرشو بهت میدم...
☂️اوکی...😞
☕خانم چنگ؟😐
🌺بله؟🤨
☕خانم کوفائین😑
💌بل..بُلبُل چیزه اهم بلبب..بله؟😓
☕میتونید تا من برگردم پیش شیا بمونین یا نه؟🤨
💌آره حتما،مرینت هم دیگه نمیخواد بره باز برای آماده کردن شام بیاد دیگه میمونه...
☕بسیار خب،من رفتم فعلا خدانگهدار!👋
☂️منم میرم شرکت،بای بای!راستی فیلیکی صبررررر کنننن!به دکی سلام برسوننننننننننن!
(اهم،ناهار نخوردن!)
ماشاالله چه انرژی داره این آدرین!!!😐😂
🎤منم اینجا شلغمم!یوخت نگین این اینجا هستااااا😐
💌بیخی خوجملم!پاشین بریمناهار بعدم ت حیاط!
🌺🎤بریییییم!!!
****************************
تندی سوار ماشین شدم و با آخرین سرعت ممکن(یعنی حالتی که تو دردسرم نیوفتم دیگ)
رفتم بیمارستان و بعد از اینکه با رز حال و احوال کردم رفتم دم در دفتر دکتر،در زدم...
💊بیا تو...
☕سلام دکتر
💊سلام فیلیکس،بشین!
☕بفرمایید...
💊برم سر اصل مطلب؟
☕اگه ممکنه...
💊حاضرم قسم بخورم تو خونسرد ترین آدم روی زمینی🌍
☕نمیدونم همه میگن،شاید...
هه،همه میگن خونسرد!خب هرکی احساساتشو کشته باشه خونسرد میشه دیگه...
💊حرفی ندارم بزنم،وقتشه دستگاهارو جدا کنیم...میخوای ببینیش؟
پس احتمالا این همون آخرین دیدارمون باشه،ولی...یه برق خاصی تو نگاه دکتره!یعنی ازینکه کار مریضش تمومه خوشحاله؟!شک دارم...
☕آره.‌..
مثل همیشه دنبال دکتر رفتم و لباسای مخصوصو پوشیدم،وارد اتاق شدیم...
💊اینم از پدرت...
☕نیم نگاهی بهش انداختم،چیشد اون آگرست مغرور؟الان که روی تخت افتاده...
💊دستگاهارو جدا کنیم؟!
باید رضایت میدادم،دیگه نیازی بهشون نداشت...
☕بله...
💊پس فقط برگه رو از رز بگیر و امضاء کن...
☕باشه،چشم!
از اتاق خارج شدم،احساس خفگی میکردم!
دلم میخواست گریه کنم ولی...
اشکی نمیاد چون خیلی وقته احساساتم مُردم!
💐اینم فرم..
فرمو گرفتم،پر کردم و امضاش کردم...
بعد از خداحافظی از دکتر بیمارستان و ترک کردم...
قرار بود همه چیز تو سکوت مطلق بمونه،میدونم خواهر و برادرم فعلا آمادگیشو ندارن...
بعد مدتها،کل خیابونای نیویورکو با ماشین چرخیدم،ساعت از دستم در رفته بود...
☆◇☆◇☆◇☆◇☆◇☆◇☆◇☆◇☆
با دخترا تا تاریکی هوا تو حیاط دور زدیم،فیلی کم کم داره ضعفاشو نشون میده...
حیاط پشتیم قفل بود،فیلیشیا گفت کلیدش دست فیلیکسه،به کسیم نمیدش...
بعد رفتیم داخل،مرینت شام درست کرد و فیلیشیا و من منچ بازی کردیم،فیلیشیا و مرینت از خستگی خوابشون برد،منم خسته بودم ولی یه حسی بهم میگفت باید بیدار باشم...
داشتم یه ویدیو فان تو گوشیم میدیدم که زنگ خورد،ناشناس بود...
💌بفرمایید؟
☂الو،️بریدجیت؟
💌شمایی آدرین!؟
☂️آری...خواستم بگم من شب میرم خونه دوستم،به فیلیکس پیام دادم گفتم به شماها هم بگم ولی گوشی خونرو جواب ندادین منم شمارتونو از دفترچه تلفن فیلیکس برداشتم...
💌آها بله،فیلیشیا جان که فعلا خوابه...
☂️بهرحال،میترسم فیلیکس پیاممو ندیده باشه گوشیشم جواب نمیده،اومد بهش بگین😅
💌چشم،بای🙂
☂️بابای!🙃
قطع کردم،شماررم سیو کردم،شماره ثابت بود پس حتما دفتر کارشه...
سیو کردم: برند آگرست
همون موقع در عمارت باز شد و فیلیکس اومد،موهاش خیس بارون بود...
قطرات بارون رو موهاش درخشش خاصشو بیشتر کرده بودن،تو اون کت بلند چرم مشکی خیلی قد بلند تر به نظر میومد...!
سریع یه حوله که دم دست بودو دادم بهش...
☕ممنون...
صداش خش داشت،حالش گرفته بود یا...
گریه کرده بود؟
💌خوبین!؟
☕شیا کجاست؟
پیچوندم😶
💌خوابه،با مرینت دوتایی غش کردن😅
نگاهی به ساعت انداخت،۱۲ شب بود...
☕خب حق دارن دیر وقته،شما چرا نرفتین؟!اصلا آدرین کجاست؟!
انگار سعی میکرد با این بازجویی هاش حواس منو از سوالم پرت کنه...
💌چون آدرین زنگ زد گفت میره خونه دوستش و امشب نمیاد!...
☕رفیق باز...مثل همیشه😑
رفت سمت پله ها که میرسید به اتاقا،خسته بود پاش از رو پله سر خورد ولی خودشو گرفت و انگار نه انگار رفت بالا...
از همون بالا طوری که دخترا بیدار نشن گفت
☕الان نرین یه چند دقیقه صبر کن بیام...
منم همونجا روی صندلی نشستم...
&^&^&^&^&^&^&^&^&^&^&^&^&
یه راست رفتم تو اتاقم،یه دوش ۵ دقیقه ای گرفتم و سریع لباسامو عوض کردم،تیشرت بلند رنگ دنیای من؛خاکستری...(با شلوارک مشکی)
رفتم پایین،ساعت ۱۲:۱۵ بود!
درست نبود دخترا این وقت شب پاشن برن!
☕دیگه دیر وقته،بهتر نیست بمونین؟..
=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=
به صدای آب که حاکی از این بود که داره دوش میگیره گوش میکردم که بعد پنج دقیقه قطع شد،صدای بهم خوردن در که یعنی بالاخره اومد بیرون!
همینجوری منتظر نشسته بودم که بالاخره اومد...
یه تیشرت بلند خاکستری،چه علاقه ای به رنگای تیره داشت؟!نگاهم به موهاش افتاد،مثل همیشه مرتب نبود!ریخته بود دورش! نوشته تیشرتشو خوندم چ کیوت🥺💔

مشاهده میفرمایید دیگ😁☝️☝️☝️

کل این افکار چند ثانیه بود که بعدش همونجور که میومد پایین بهم گفت:
☕دیگه دیر وقته،بهتر نیست بمونین؟..
بسیار سخن زیبایی بود،خودم داشتم فکر میکردم تو این تاریکی امروزم که ماشین ندارم!
چ میکردم؟لوکام که ۲۴ ساعته سرکاره و مرینت... اون خودش تو اینجور وضعی دردسرمه😬
☕بریدجیت با تو بودما!
💌آها،بله بله...
☕می مونین؟(چسبیدش یه معنی دیگه میداد جدا جدا نوشتم)
💌فکر کنم بهتر باشه،آخه الان بیدار کردن مرینتم کار سختیه😅
☕خیلیه خب،شام خوردی؟
💌من نه ولی بقیه آره...
☕پس پاشو بیا سر میز...
💌باشه...
نشستیم سر میز،مرینت لازانیا درس کرده بود
فیلیکس شروع کرد به خوردن منم شروع کردم که یهو یه سوزش عجیبی تو گلو و معدم پیچید و سرفه هام شروع شد وای مری!...
توش فلفل دلمه قرمز خورد کرده و منم به فلفل دلمه قرمز حساسیت دارم!..
☕چیشد!؟
\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/\/
در نهایت آرامش البته ظاهری شروع به خوردن شام کردم،لازانیا!برا من که فرق نداره...
بریدجیتم شروع کرد،کاملا با آرامش و خانمانه،یهو صورتش قرمز شد و شروع کرد به سرفه کردن...
☕چیشد!؟
سریع بلند شدم هول کرده یه لیوان آب دادم بهش،دستام میلرزید! من چرا انقدر نگرانش شدم؟!
💌....کیف...م!(نقطه چین ها سرفه)
سریع کیفشو برا آوردم،اونم زود ازم گرفت یه ورق قرص ضد حساسیت برداشت و ۳ تا یه جا خورد!...
بردمش سمت روشویی یکم آب به صورتش زدم!نخیر اینجوری نمیشه!!!
نشوندمش رو صندلی و رفتم تو اتاقم،کشوهارو زیر رو کردم تا بالاخره پیداش کردم،اسپری آسم و آلرژی دست نخورده...
بازش کردم رفتم پایین جای بریدجیت...
یه پاف،دو پاف،سه پاف...
بالاخره نفسش اومد بالا!هوووف...
☕خوبی!؟😕
💌بهترم🙂
☕اصلا چیشد یهو!؟
💌من به فلفل دلمه ای قرمز آلرژی دارم...
☕آها...
💌فضولی نباشه،تو اسپری آسم چرا داری؟!
☕مال وقتیه که خیلی اعصابم بهم میریزه،نفسم میگیره!البته اون آک بند بود😐
💌آها...
☕خب پس شامو برات سفارش بدم؟
💌نه،از آلبالو پلو های ظهر میخورم😊
☕اوکی..‌.
غذای ظهرو گرم کرد و نشست به خوردن...
منم که نمد چرا ولی دیگه غذا زهرم شد...
رفتم سمت کمد و بسته قهوه رو آوردم بیرون
💌اگه زحمتی نیست برا منم یه اسپرسو بریز..
☕باشه...
یه اسپرسو برای بری چیشد؟ بری؟ چه زود صمیمی شدم! هوف بیخیال...
برای خودمم به جای رِد آی همیشگی امشب دِد آی درست کردم البته برا من فرقی نمیکنه ولی رد آی خوردن باعث میشه وقتی بخوام بیشتر بیدار بمونم هنوز جای انتخاب داشته باشم...!
♥︎نکته:اندازه کافئین تو ی فنجون قهوه رِد آی تقریبا ۱۵۹ میلی گرمه،تو قهوه بلک آی ۲۲۳ و توقهوه دِد آی ۲۸۷ میلی گرم(ینی زااازت)♥︎
■□■□■□■□■□■□■□■□■
بعد خوردن آلبالو پلو که زیاد نخوردم چون شب پلو به من نمیسازه،قهومو برداشتم که مصادف شد با تموم شدن درست کردن قهوه فیلیکس...!
قهوه بدست نشستیم رو کاناپه سه نفره...
این عادت قهوه شبی منم همش تقصیر شازدست و بس...
☕هر شب اسپرسو میخوری!؟
💌آره،یجورایی عادتمه.‌‌..
☕آها...
یه سکوت مزخرفی بودااا،منم دیدم این حالش خوش نیست گفتم چیزی نگم...
فنجونو گذاشتم رو میز بقیشو بعدا بخورم،چشمش به حلقم افتاد، ایییی جانم قیافش شبیه علامت سوال شده بود😂
☕نامزد کردی؟(ذهن فیلیکس:وا؟این سوال از کجام اومد!!؟/من:از حسادتت/فی:نخیر خفه!)
انتظار این سوالو نداشتم،یکم جا خوردم و یکمم دپرس شدم...
💌نه،راستش...یه چیزیه همینجوری😅
☕آها😐(ذهن او کمی از قهوه خویش را کوفت و میگوید:کاملا تابلوعه ‌که دروغ میگه)
عههع این هی سوال میپرسه من هی جواب میدم خو بذار منم سوالمو بپرسم دیگ!
💌میگم...حالت خیلی خوب بنظر نمیاد،چیزی شده؟...😮
بعد یه سکوت نسبتا طولانی شروع به صحبت کرد...
●○●○●○●○●○●○●○●○●
تقریبا تمام حرفای دکتر و کل ماجرای امروزو براش گفتم،نمیدونم چه حس نزدیکی خاصی بهش داشتم...
☕فقط نمیخوام آدرین و شیا فعلا خبردار بشن،هنوز آمادگیشو ندارن🙏
💌خیالت راحت،چیزی نمیگم🙌
{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}{}
با تعریف کردن ماجرا و گپ و گفت اونشب نزدیکی خاصی بینموت شکل گرفت...
دقیقا...
شروع دردسرا از همون شب بود🌙